شب سرد پاییزی بود. سرمایی زودرس. پیش از موعد. شب قدر هم بود. ۱۹ رمضان. من بودم و فاطمه و محمد. راهی کوه. دربند. ماشینهای خطی تا میدان پایین دربند بیشتر نمیبردند. رفتیم. ادامه راه را هم پیاده. به کوهپایه رسیدیم. ما بودیم و کوه و دیگر هیچ. دربند را به خاطر ندارم چنان در سکوت و ظلمت. عظمت کوه بود که خود مینمایاند در آن تاریکی. کمتر نوری نبود برای دیدن جلوی خویش. ناچار به برگشت بودیم. برگشتیم، قدمزنان. فاطمه و محمد شعر میخواندند و من گوش سپرده بودم به آنها:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را - برون کن ز سر باد و خیرهسری را
و خیابان دربند را میپیمودیم به سمت تجریش. با انگشت درز آجر دیوار خانهها را دنبال میکردم در مسیر و فاطمه و محمد همچنان میخواندند:
درخت تو گر بار دانش بگیرد - به زیر آوری چرخ نیلوفری را
به تجریش رسیدیم. گرمای قدمها و شعر، سرمای هوا را از سر به دور کرده بود. ادامه دادیم راه را به سمت پایین. خیابان تجریش. چهارراه پاکروی. ولیعصر. مسجد بلال. مسجد صداوسیما. صدای بلندگوی مسجد بلند بود. دعا بود و طلب بخشش. بخشش گناهان یکساله. به یک آن. و آن طرف خیابان. رستوران بود. رستوران جامجم که تازه تاسیس بود در آن روزها. عجیب بود که چراغهای کوهپایه خاموش بودند و آنجا برپا. صدای همهمه رستوران پر کرده بود فضا را. صدای خنده بود. خنده شکمهای پر و سیر. گویی که دوئلی برپا شده بود. گروهی که دیگری را فریبخورده و غربزده میپنداشت و گروهی که دیگری را غافل از دنیای امروز و عقبمانده. و هر کدام غرق در صدای خویش و ناشنوا از سخن دیگری. خیابان ولیعصر، جداکننده آن دو، خالی بود. انگار که همگان دو نیم شده بودند و نیمی در این سو و نیمی در آن سو. اما مانده بودند سه چهار نفری حیران در آن میانه. در آن میانه ولیعصر. در آن میانه خالی. سه چهار کودک فالفروش که تمنای نگاهی داشتند. اما دیگر نمانده بود کسی که آنها را ببیند.
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را - برون کن ز سر باد و خیرهسری را
و خیابان دربند را میپیمودیم به سمت تجریش. با انگشت درز آجر دیوار خانهها را دنبال میکردم در مسیر و فاطمه و محمد همچنان میخواندند:
درخت تو گر بار دانش بگیرد - به زیر آوری چرخ نیلوفری را
به تجریش رسیدیم. گرمای قدمها و شعر، سرمای هوا را از سر به دور کرده بود. ادامه دادیم راه را به سمت پایین. خیابان تجریش. چهارراه پاکروی. ولیعصر. مسجد بلال. مسجد صداوسیما. صدای بلندگوی مسجد بلند بود. دعا بود و طلب بخشش. بخشش گناهان یکساله. به یک آن. و آن طرف خیابان. رستوران بود. رستوران جامجم که تازه تاسیس بود در آن روزها. عجیب بود که چراغهای کوهپایه خاموش بودند و آنجا برپا. صدای همهمه رستوران پر کرده بود فضا را. صدای خنده بود. خنده شکمهای پر و سیر. گویی که دوئلی برپا شده بود. گروهی که دیگری را فریبخورده و غربزده میپنداشت و گروهی که دیگری را غافل از دنیای امروز و عقبمانده. و هر کدام غرق در صدای خویش و ناشنوا از سخن دیگری. خیابان ولیعصر، جداکننده آن دو، خالی بود. انگار که همگان دو نیم شده بودند و نیمی در این سو و نیمی در آن سو. اما مانده بودند سه چهار نفری حیران در آن میانه. در آن میانه ولیعصر. در آن میانه خالی. سه چهار کودک فالفروش که تمنای نگاهی داشتند. اما دیگر نمانده بود کسی که آنها را ببیند.

0 نظر:
ارسال يک نظر