و نیویورک بودم چند روزی. شهر برجهای سر به فلک کشیده، تابلوهای نورانی و فریبنده، مجسمه آزادی، لیموزینهای صفکشیده شده در خیابان، بوی گوشت سرخ شده و کچاپ در آسمان، سالگرد تولد ۱۲۵ سالگی کوکاکولا، والاستریت و مرکز تجارت جهانی و جای خالی برجهای دوقلو. نیویورک بودم چند روزی. شهری شلوغ و پرترافیک، کوچههای کثیف، چهرههای گرفته، شکمهای گرسنه، سرهای در زباله. نیویورک. شهری که پول ارزش است و دیگر هیچ. شهری که باید گرگ بود، باید خورد تا خورده نشد. مغازهای رفتم برای خرید. پسری فربه و سیاه که شاگرد تازهکار مغازه بود داشت با دقت به دستان بالاسریش نگاه میکرد که چطور قیمت خریدها را در فاکتور فروش وارد کند. نگرانی دلش را در لرزه ته چشمش میشد حس کرد. نگران از دست دادن کار. لرزش دستش موقع نوشتن فاکتورها، موید این امر بود. نگران از اینکه اگر کار خود را از دست بدهد، ارزشی برابر با کیسه زبالهای دارد که شبانه در بیرون مغازه گذاشته میشود. و آن روز میدان تایمز را که شناسه به تابلوهای دلفریب هست را میپیمودم و سر به آسمان میبردم برای دیدن انتهای برجها. برجهایی که ساخته اشک دیده ما و خون دل شما بودند. و بعد از دو ساعت پیادهروی رسیدم به جای خالی برجهای دوقلو. جای خالیای که درک حس عاملانش زیاد غریب نیست. و درنهایت نیویورک شهری به مثال سطل آشغال. سطل آشغالی با ظاهری زیبا و چشمنواز. چنان چشمنواز که آدم را غافل از آن بوی متعفن میکند. و حالا در فرودگاه هستم، خوشحال از ترک این سرا.
دوشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۱
نیویورک
و نیویورک بودم چند روزی. شهر برجهای سر به فلک کشیده، تابلوهای نورانی و فریبنده، مجسمه آزادی، لیموزینهای صفکشیده شده در خیابان، بوی گوشت سرخ شده و کچاپ در آسمان، سالگرد تولد ۱۲۵ سالگی کوکاکولا، والاستریت و مرکز تجارت جهانی و جای خالی برجهای دوقلو. نیویورک بودم چند روزی. شهری شلوغ و پرترافیک، کوچههای کثیف، چهرههای گرفته، شکمهای گرسنه، سرهای در زباله. نیویورک. شهری که پول ارزش است و دیگر هیچ. شهری که باید گرگ بود، باید خورد تا خورده نشد. مغازهای رفتم برای خرید. پسری فربه و سیاه که شاگرد تازهکار مغازه بود داشت با دقت به دستان بالاسریش نگاه میکرد که چطور قیمت خریدها را در فاکتور فروش وارد کند. نگرانی دلش را در لرزه ته چشمش میشد حس کرد. نگران از دست دادن کار. لرزش دستش موقع نوشتن فاکتورها، موید این امر بود. نگران از اینکه اگر کار خود را از دست بدهد، ارزشی برابر با کیسه زبالهای دارد که شبانه در بیرون مغازه گذاشته میشود. و آن روز میدان تایمز را که شناسه به تابلوهای دلفریب هست را میپیمودم و سر به آسمان میبردم برای دیدن انتهای برجها. برجهایی که ساخته اشک دیده ما و خون دل شما بودند. و بعد از دو ساعت پیادهروی رسیدم به جای خالی برجهای دوقلو. جای خالیای که درک حس عاملانش زیاد غریب نیست. و درنهایت نیویورک شهری به مثال سطل آشغال. سطل آشغالی با ظاهری زیبا و چشمنواز. چنان چشمنواز که آدم را غافل از آن بوی متعفن میکند. و حالا در فرودگاه هستم، خوشحال از ترک این سرا.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

Why so negative?!
پاسخحذفBe nazaram Che Guevara ham inghadr New York ro siah nemidid. har shahri nokate mosbato manfi dare. stress kar va zahere bazak shode new york ro mishe dar kenare international boodanesh va tajrobeye lamse barkhorde farhangha gozasht. Bala boodane rythme zendegi, ba inke baraye kheili ha stress avar va nabood konande ast vali dar hamon new york mitooni afradi ro bebini keh chetor 2 barabare ma az vaghteshoon MOFID estefade mikonand. dar kenare Harlem, mooze ha ro mishod did, dar kenare khiaboon khaabha, asare falsafi va honari ro mishe did.
پاسخحذفaz nazare man new york (albate man Manhatan ro bishtar madde nazar daram) yek donyaaye feshorde bood, collectioni az farhang, ke dar feshorde tarin halate 4 bo'dish presetn mishod
dar masahate mahdood va zamaani keh kheili sarii migozasht
موافقم باهات . شهریه که فقط و فقط زرق و برق داره . وقتی میری میدون ساعت , یا پله های قرمز . حتی بخش فرهنگی شهر و تئاتر های برادوی .
پاسخحذفالبته درک نمی کنم حس عاملان خالی کردن جای برج ها رو.