سال ۷۸ بود. ۱۸ تیر. واقعه کوی دانشگاه. فردا و پسفرداش تجمع. ۲۰ تیر بود. شب. سردر دانشگاه تهران. لباسشخصیها اونطرف خیابون. در حفاظ گاردیها. ما اینطرف. در حفاظ شور و امیدمان. ما مشغول سنگپراکنی به اونها. اونها مشغول پراندن سنگ و گاز اشکآور به ماها. شاید سنگ من به سر کسی خورده باشد. به سر یک لباسشخصی.
گذشت.
۱۱ سال گذشت.
با خودم مرور میکنم. دنبال آزادی بودم. آزادی مردم. اما اون روزها به این فکر نمیکردم که اون لباسشخصی هم، یکی از همون آدمهاییست که دل من برای آزادیش میتپید.

اما اون روزها به این فکر نمیکردم که اون لباسشخصی هم، یکی از همون آدمهاییست که دل من برای آزادیش میتپید.
پاسخحذففوق العاده بود
مه یار