آقا رجب تازه اومده بود تهران. با زن و دختر و دو نوهاش. اهل سبزوار بود. صورت آفتابخورده و بشاشی داشت. سیگار از لبش نمیافتاد. سیگار با سیگار روشن میکرد. دستش رو مشت میکرد و از سوراخ مشتش، دود سیگاری که بین دو انگشتش بود رو با تمام وجود میداد تو. با هر پکی که میکشید گل از گلش میشکفت. چنان لبخندی میزد که دندونهای زردش فرصت رخنمایی پیدا میکردند.
آقا رجب تازه اومده بود تهران. با زن و دختر و دو نوهاش. اسم زنش اعظم بود، اما آقا رجب اون رو ممد صدا میکرد. صداش تو کوچه میپیچید: "ممد!". محمد پسرشون بود. اعظم خانم زنی مهربون بود که هیچوقت اون رو تو صورتش نشون نمیداد. قدی کوتاه و شکمی برجسته داشت و همیشه خدا از درد شکمش مینالید. راه که میرفت، یک پاش میلنگید و شونه سمت راستش پایین میاومد، انگار که بار همه عالم رو داره با خودش حمل میکنه.
آقا رجب تازه اومده بود تهران. با زن و دختر و دو نوهاش. زهرا دخترش بود. خوشگل نبود، اما به خودش خوب میرسید. چشمهای کشیده و ابروهای پیوسته داشت. وقتی که میخندید دو تا دندون بالاش که از هم فاصله داشت به آدم چشمک میزد. موهای مش کردهاش از زیر چادر سفیدش تو ذوق میزد. هر بار که میخواست چادرش رو درست کنه، طوری اینکار رو میکرد که ۱۴ تا النگوش که تا آرنجش میرسید دیده بشه. بقیه میگفتند که زهرا کار میکنه، اما هیچوقت معلوم نشد که کارش چیه. باجه روزنامهفروشی سر کوچه پشت شیشهاش زده بود: "گوسفند زنده، تحویل در محل!".
آقا رجب تازه اومده بود تهران. با زن و دختر و دو نوهاش. فائزه ۱۲ سالش بود. مدرسه نمیرفت. کم میخندید. اصلا نمیخندید. از وقتی که باباش تو جاده سمنان تصادف کرد و مرد، دیگه نخندید. هرجا که آقا رجب میرفت، اون هم دنبالش راه میافتاد. همیشه یک شلوار ورزشی صورتی رنگ پاش بود و روش دامنی سبز رنگ. گشادی شلوارش هیچوقت نذاشت که لاغری پای فائزه دیده بشه. عادت داشت هر وقت که تو کوچه راه میره، سمت دیوار خونهها حرکت کنه، تا بتونه با انگشتش درز آجر دیوار خونهها رو دنبال کنه.
آقا رجب تازه اومده بود تهران. با زن و دختر و دو نوهاش. زینب کوچک. با دو دندون تازه شکفته شده رو لثه پایینش. چشمهای زینب همیشه میخندید. انگار که با آدم حرف میزد و میگفت که چقدر خوشبختم. اگر اون قنداق لعنتی نبود، واقعا خوشبخت بود. اما با اینحال چشمهای زینب کوچک باز به آدم میخندید.
یک سالی بود که آقا رجب اومده بود تهران. به امید پیدا کردن کاری، یا شاید نوری. تونسته بود اتاقی کوچک بگیره پایین برجی بلند و بشه سرایدار ساختمون. اتاق شش در چهاری که پایین پلهها بود. اتاقی که دو تا پنجره کوچک نزدیک سقف داشت و از اون فقط پای عابرین دیده میشد و در پس پای عابرین، نوری. اعظم خانم با سلیقه خودش به اتاق رسیده بود. دم در ورودی، چهارپایه کوتاهی گذاشته بود و روش یک گلدون طلایی رنگ با گلهای پلاستیکی قرمز. کنار سه دیوار دیگه، سه پتوی قهوهای تا کرده بود و روی هر کدوم پشتی قرمز رنگی گذاشته بود. کنج دیوار روبروی گلدون، کمدی بود، اون هم قهوهای، اما رنگ پریده که روش عکس چشم و ابرویی چسبونده شده بود. آقا رجب اون عکس رو دوست داشت. میگفت که شبیه چشم و ابروی زهراست. بالای گلدون هم قاب مشکی رنگی به دیوار میخ شده بود که با آیینه روش "و ان یکاد" نوشته شده بود. آقا رجب از کار و خونهاش راضی بود. شکر خدا. از صبح که پا میشد به طبقهها سر میزد. به باغچه ور میرفت و از سوراخ مشتش به سیگارش پک میزد.
احد تازه اومده بود تهران. اما نه با کسی. تنها. بقیه خانوادهاش کابل بودن. اون هم سرایدار آپارتمانی بود. دو تا اونطرفتر از برج آقا رجب. جوون بود و خوشچهره. همیشه لباس قهوهای رنگ افغانی تنش میکرد و حساسیت خاصی داشت روی تمیز نگه داشتنش. اتاق اون زیر پله نبود. آدمها رو از چهرهشون میشناخت، نه از پاشون. هر وقت که از کار خسته میشد میاومد و مینشست دم در ساختمون و خیره میشد به آدمها.
ظهر تابستونه و کوچه خلوت. رهگذری دیده نمیشه. هر از گاهی صدای ناله گربهای که زیر سایه درختی در حال چرتزدنه به گوش میآد. احد دم در ساختمون نشسته. تو سایه که نه. تو زل آفتاب. تیغ آفتاب نمیذاره که اطرافش رو خوب ببینه. صدای پایی شنید. دستش رو سایهبون چشماش کرد. فائزه رو دید که سر به زیر، داره با انگشتش درز آجر دیوار خونهها رو دنبال میکنه. سلام کرد. فائزه سرش رو آورد بالا. احد چشمهای فائزه رو دید. دلش لرزید. فائزه ایستاد. دلش ترسید. دوید.
گذشت ...
ظهر تابستون بود. پنجره کوچک باز بود و از لای اون نسیم خنکی به داخل میوزید. اعظم خانم خوابیده بود. زینب هم کنارش. ملافه سفید و تمیزی که روش گلهای قرمز و صورتی داشت کشیده شده بود روشون. برجستگی شکم اعظم خانم از زیر ملافه شبیه توپ دیده میشد. زهرا هم کنار اونها دراز کشیده بود، اما خواب نبود. آقا رجب تو حیاط داشت باغچه رو آب میداد. فائزه هم دنبالش. انگشتی آروم به پنجره زد. زهرا همونطور که دراز کشیده بود، نیمخیز شد و نگاه کرد. مشخص نبود که کی پشت پنجرهاس، فقط لباس قهوهای اون رو میشد دید. بیحوصله پا شد و چادرش رو سر کشید و رفت دم در پارکینگ. در ورودی اتاق آقا رجب به خیابون از تو پارکینگ بود. در رو باز کرد. احد رو دید. خودش رو کمی جمعوجور کرد. با طنازی خاصی چشماش رو مات کرد و چادرش رو جوری رو سرش مرتب کرد که ۱۴ تا النگوش دیده شه. احد اجازه خواست برای اومدن خواستگاری. زهرا یکه خورد. سکوتی برقرار شد. "بیا!".
گذشت ...
شب جمعه بود. احد در صندوقچهاش رو باز کرد. لباس سفیدش رو که با وسواس تا کرده بود در آورد. پوشید. با یک دسته گل گلایل قرمز و یک جعبه شیرینی دانمارکی رفت به سمت سرنوشت. در زد. آقا رجب در رو باز کرد. تعارف کردنش بالای اتاق. نشست. آقا رجب هم کنار دستش نشست. پهلوی کمدی که عکس چشم و ابرو روش چسبیده بود. اعظم خانم به پشتی دیوار سمت راست احد تکیه داده بود. زهرا هم که داشت به زینب شیر میداد، نشسته بود کنار اعظم خانم. چشمهای زینب همچنان میخندید. فائزه هم با دلی نگران کز کرده بود کنج دیوار، زیر قاب "و ان یکاد". گوشه قاب دو تا عکس قدیمی بود از آقا رجب و فائزه. مال اون موقعها که هنوز چشمهای فائزه میخندید. صحبت شروع شد. تموم شد. قرار گذاشته شد برای سه ماه دیگه. شب عید قربان. شبی که همه جا پر میشه از آگهی "گوسفند زنده، تحویل در محل!".
فردای روز خواستگاری، اعظم خانم از صبح که پا شد، درد شدیدی تو شکمش احساس کرد. دم غروب دیگه رو پا بند نبود. از درد به خودش میپیچید. آقا رجب نبود. رفته بود برای همسایهها خرید. زهرا بیتاب شده بود. نمیدونست چیکار کنه. هی قربونصدقه اعظم خانم میرفت. فائزه دوید طبقه اول. در خونهای رو زد. کسی باز نکرد. رفت سمت دیگه. در زد. باز کسی در رو باز نکرد. در سوم رو زد. زن همسایه در رو باز کرد. فائزه داستان رو گفت. زن همسایه اومد پایین. با کمک زهرا، اعظم خانم رو گذاشتند تو ماشین. زهرا هم سوار شد. رفتند به سمت بیمارستان. فائزه موند و زینب و یک دل نگران. زینب که چشمهاش میخندید و میگفت من چه خوشبختم. هوا دیگه تاریک شده بود. ماشین همسایه برگشت، اما بدون اعظم خانم. اعظم خانم مرد.
اعظم خانم همیشه میگفت که دوست داره کنار پسرش محمد خاک بشه. آقا رجب عاشق اعظم خانم بود ولی این رو هیچوقت بهش نگفته بود. دوست داشت که تنها خواسته اون رو برآورده کنه. فردای اون روز ماشینی گرفت و برگشت به سبزوار. با دخترش و دو نوهاش و جسم بیجان اعظم خانم که حالا دیگه کسی نبود تا مهربونی رو از چهرهاش مخفی کنه. آقا رجب برگشت و دیگه خبری از اون نشد.
گذشت ...
صبح روزی که درد شکم اعظم خانم شروع شده بود، احد حرکت کرده بود سمت کابل برای آماده کردن زندگی جدیدش. جدیدشون. بیخبر از همهجا. حالا بعد از سه ماه برگشته بود. داستان رو شنید. درختای کوچه دیگه برگی برای ساختن سایه نداشتند. احد نشسته بود دم در ساختمون. باد از لای پنجره نیمهباز مونده اتاق آقا رجب به داخل میوزید و صدای خالی بودن اون رو بلند میکرد. اتاقی که رو دیوارش جای سفیدی قاب "و ان یکاد" باقی مونده بود. احد چشم دوخته بود به انتهای کوچه که کی دوباره انگشتهای ظریف فائزه درز آجر دیوار خونهها رو دنبال میکنه.

nemidoonam, kheili gashang o sade o ravan bood... mesle nagashihaye vangoog... motshakeram ke minevisid....
پاسخحذفsalam...
پاسخحذفakhey kheily ghashang bud!!!!
vali delam vase ahad o azam khanum sookht.
kheily jaleb bud ke hey neveshte bood:
آقا رجب تازه اومده بود تهران. با زن و دختر و دو نوهاش
intori adam ba shakhsiata khoob ashna mishe
mekhsi