سه‌شنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۰

راه رفتن روی ریل












از وقتی که نوشته‌های فریدون تنکابنی رو شروع کردم به خوندن، تبدیل شد به یکی از نویسنده‌های مورد علاقه‌ام. فریدون تنکابنی قلم تیز و بی‌رحمی داره که مشکلات اجتماعی رو با لحنی طنز بیان می‌کنه.  یکی از نوشته‌های اون که خیلی دوست دارم، داستان کوتاهی هست به اسم "ملاحت‌های پنهان و آشکار خرده‌بورژواها" که در کتاب "راه رفتن روی ریل" چاپ شده. این داستان، فضای یک مهمونی رسمی رو ترسیم می‌کنه که جمعی از آدم‌های روشنفکر، که دوستای قدیمی هستن، دور هم جمع شدن و با هم گپ می‌زننن و صحبت‌های شوخی و جدی می‌کنن. مکالمات بین این افراد بسیار تامل‌برانگیزه. نکته جالب برای من اینه که با گذشت چیزی بیش از ۴۰ سال از چاپ این کتاب و فضای اون دوران، هنوز همون بحث‌ها به همون شکل، بدون کوچکترین تغییری، جریان داره. در ادامه گوشه‌هایی از مکالمات بین شخصیت‌های این داستان رو می‌آرم:

- آمباسادور گفت: و اما ایمان. من که به هیچ چیز و هیچ کس ایمان ندارم. نه به آسمون، نه به زمین، نه به کمونیست‌ها، نه به سرمایه‌دارها، نه به سوسیالیست‌ها، نه به فاشیست‌ها، نه به چپی‌ها، نه به راستی‌ها، نه به دولت، نه به ملت. گور بابای همه‌شونم کرده. مخصوصا این ملت گه!

- آق‌معلم پرسید: ملت چه گناهی داره؟

- گناه اصلی از ملته ...، تو خودت به ملت ایمان داری که حالا سنگش رو به سینه می‌زنی؟ تو اصلا خودت به چیزی ایمان داری؟ ...

- منم مثل تو. من که تافته جدابافته نیستم. اما حرفم چیز دیگری‌ست. این که آدم، مثل تو، به چپ و راست و عمر و یزید ایمان نداشته باشه، مهم نیست. بدبختی ما اینه که به خودمون ایمان نداریم. اگر داشتیم، کارمون به اینجا نمی‌کشید. بدبختی دیگمون اینه که خر و نفهم هم نیستیم. اگر بودیم، راحت بودیم. 

- ویزیتور، یک در یک، پراند: آقا، من پیشنهاد می‌کنم هر چی داریم و نداریم رو دور بریزیم، یا بفروشیم، بریم گوشه دهی، شهرستان کوچکی، ساده ساده زندگی کنیم تا از این بدبختی خلاص شیم.

- آق‌معلم گفت: بدبختی ما این نیست. بدبختی ما اینه که هدف‌ها و ایده‌آل‌ها رو با وسایل تاخت زده‌ایم. گناه خودمون رو گردن چیزهای دیگه نندازیم، ... بدبختی ما اینه که این وسایل رو به بهای گرانی خریده‌ایم، خیلی گران، به بهای هدف‌ها و ایده‌آل‌های جوانی‌مان، ... و بدبختی بزرگترمون اینه که این بازیچه‌های پوچ، نه دلمون رو خوش می‌کنند، و نه عرضه‌اش رو داریم که ازشون دل بکنیم. پیشنهاد تو، هر قدر خنده‌دار و غیرمنطقی باشه، اگر بتونیم عملیش کنیم، خودش چیزیه. افسوس که نمی‌تونیم، قدرتش رو نداریم، عرضه‌اش رو نداریم، خودمون خوب می‌دونیم.

- دکتر گفت: تو ده که نمی‌شه زندگی کرد، مسخره‌ست. چاره‌اش همینه که همه دارن می‌کنن. باید از این خراب‌شده رفت. رفت یه‌جایی مثل آدم زندگی کرد ...

- آق‌معلم گفت: کجا می‌خوای بری؟ از چی می‌خوای فرار کنی؟ از کی می‌خوای فرار کنی؟ از خودت؟ هرجا بری این خود لعنتیت همراهته. بدبختی ما، زمان و مکان نیست. هر چند که زمان و مکان فراهمش کرده باشه. اون موقع که نمی‌بایست زمان و مکان را بپذیریم، پذیرفتیم، از تنبلی، از راحت‌طلبی. حالا داریم ازش فرار می‌کنیم.

- آمباسادور با دلخوری گفت: تو دیگه خیلی شورشو درمی‌آری. بزدل! گندیده! همین بحث‌ها و گفت‌وگوها، همین انتقادها دلیل صداقت ماست. صداقت هم خودش نوعی شجاعته.

- آق‌معلم گفت: بله، شک نیست. اما ما شجاع نیستیم. زرنگیم. ما آدم‌های خیلی زرنگی هستیم. زرنگ و حسابگر. پر می‌خوریم، اما به گرسنه‌ها که می‌رسیم، صمیمانه می‌خواهیم ثابت کنیم که امتلای معده از گرسنگی بدتره. اتومبیل به جونمون بسته‌ست، اما به پیاده‌ها که می‌رسیم، صادقانه می‌گیم که پیاده‌ها از سواره‌ها آسوده‌ترند. سالی یک طبقه به خانه‌مان اضافه می‌کنیم، اما معصومانه ناله و زاری سر می‌دیم که بنا و نجار پدرمان را درآورده‌اند و به خاک سیاه‌مان نشانده‌اند. بله، ما آدم‌های زرنگی هستیم، خیلی زرنگ. بهترین راه اینه که نگذاری دیگران سرزنشت کنند، اینه که خودت، خودت رو سرزنش کنی. این حرفا هم که گه‌گاه به زبونمون می‌آد، برای تسکین وجدانه. برای اینکه به خودمون ثابت کنیم هنوز هم آدمای خوبی هستیم. ضمنا تا حالا حرف، هیج کس رو نکشته. اما پای عمل که به میون بیاد، کمیت همه‌مون بدجوری لنگه. حتی یک عمل خیلی‌خیلی کوچک و کم‌اهمیت، چیزی که بخواد ما رو از مسیر عادت و آسایش و تنبلی همیشگی‌مون منحرف کنه، اونوقت خودمونو نشون می‌دیم. بدجوری چنگ و دندون نشون می‌دیم. پس حالا که به این خوبی خودمونو می‌شناسیم، بهتر عرق‌مونو بخوریم و زندگی‌مونو بکنیم و زیاد وارد معقولات نشیم. آره، این‌جوری بهتره ...


3 نظر:

  1. بسیار عالی بود
    وصف حال ماست که کنار گود نشستیم و میگیم لنگش کن
    ... پس حالا که به این خوبی خودمونو می‌شناسیم، بهتر عرق‌مونو بخوریم و زندگی‌مونو بکنیم و زیاد وارد معقولات نشیم. آره، این‌جوری بهتره ...

    پاسخحذف
  2. بی خیال جوون . اگه چار تا کتاب درست و حسابی خونده بودی عمرا خوشت میومد از نوشته هاش

    پاسخحذف
  3. یک داستان هم داره با یک اسم طولانی که الان زیاداسمش یادم نیست مثل این بود: .... بعدازظهر داغ تابستان در قفس تنگ آهنی آنقدر خنده داره، من اونو بیست، سی سال پیش خوندم و فقط یادمه که خیلی خندیدم
    طنز بسیار ظریفی داره
    سبحان نظر خودش رو گفته به نظر من درست نیست حرفی که زده
    فرح

    پاسخحذف