سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ماشین روز قیامت



دود هوا را پر کرده بود و به سختی می‌توانستم نفس بکشم. درون شیار پناه گرفته بودم. هر طرف را که نگاه می‌کردم هاله‌ای از بچه‌های خط را می‌دیدم که بی‌حرکت گوشه‌ای افتاده بودند. عباس با دوربین از بالای شیار نزدیک شدن دشمن را نگاه می‌کرد و با دست به ما اشاره می‌کرد. صدای علی را می‌شنیدم که به من فریاد می‌کشید: «بزن امیر، د یالا بزن امیر، پس چی کار می‌کنی؟». سعی کردم بایستم. پاهایم توان وزنم را نداشتند. می‌لرزیدم. دستم را روی ماشه گذاشتم و بی‌هدف شروع به شلیک کردم. گوشم زنگ می‌زد. دیگر صدایی نمی‌شنیدم. گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم، علی بود. گفت که عباس را پیدا کرده. گفت که هماهنگ کرده که به دیدنش برویم. خوشحال بودم. غمگین بودم. تصویر نگاه عباس در چشمم بود. نیروهای دشمن خیلی نزدیک شده بودند. شروع به شلیک کردم. تعادل نداشتم. دستم لغزید. «آآآآآی». صدای عباس بود. عباس را زدم. عباس غلت خورد و به پایین افتاد. خواستم به طرفش بدوم، اما نتوانستم. نیروهای دشمن تقریبا به شیار رسیده بودند. عباس با چشمانی منتظر به من نگاه می‌کرد. نتوانستم حرکت کنم. علی هم از پشت من را صدا می‌زد: «د یالا امیر، دیر می‌شه، عباس منتظره». شیرینی را گرفتم و راه افتادیم. رسیدیم به جایی که عباس بود. در حیاط ساختمان نیمه باز بود. از نگهبانی اجازه ورود گرفتیم و وارد شدیم. تلویزیون کوچک اتاق نگهبان روشن بود و داشت قیمت سکه و ارز را اعلام می‌کرد: «قیمت سکه به بیش از یک میلیون تومان ...». همه در حیاط، لباس‌های نخی آبی رنگ به تن داشتند. یک نفر، گوشه حیاط، کنار دیوار آجری که روی آن پرندگان سفیدی کشیده شده بود، می‌رفت و برمی‌گشت و سرش را بالا و پایین می‌کرد و بلندبلند می‌گفت: «ماشین روز قیامت، ماشین روز قیامت». کنار او، دیگری روی دو زانو نشسته بود و با گچ خط‌های کج و نامنظم روی زمین می‌کشید و زیر لب شعری نامفهوم زمزمه می‌کرد. کمی آنطرف‌تر عباس را دیدم. تنها روی سکو نشسته بود و سیگار می‌کشید. چشم‌های عباس مات و خیره به افق دوخته شده بود. چشم‌های عباس هنوز منتظر بود.

سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بچه مردم، از نگاهی دیگر


دم غروب بود. در کوچه را باز کردم و بیرون دویدم. چراغ‌های زرد کوچک توپی شکل، کوچه را روشن کرده بودند. صدای مادر بزرگ را پشت سرم می‌شنیدم که می‌گفت: «مواظب باش زمین نخوری». مواظب بودم. دویدم به سمت چرخ‌وفلک قرمز و زرد رنگ. روبروی دکه نانوایی. من می‌دویدم و مادر بزرگ آرام آرام پشت سر من می‌آمد. بوی خوش نان در کوچه پیچیده بود. سوار چرخ‌وفلک شدم و عمو چرخ‌وفلکی با یک حرکت، چرخ را چرخاند و من به آسمان رفتم. با یک دست میله جلویم را گرفته بودم و دست دیگرم را برای مادر بزرگ تکان دادم. مادر بزرگ هم به من خندید. از آن بالا می‌شد همه کوچه را دید. چند تا از بچه‌‌ها داشتند توی خرابه، سگ لنگی را دنبال می‌کردند. من آن سگ را خیلی دوست داشتم. مادرم می‌گفت که رنگ چشم‌های آن سگ مثل رنگ آسمان است.
بعد از اینکه چرخ‌وفلک تمام شد مادربزرگ دستم را گرفت و به سمت خانه رفتیم. وقتی که وارد اتاق شدم، مادرم را دیدم که دارد با عمو صحبت می‌کند. عمو، اتاق طبقه بالای ما زندگی می‌کرد و الان چند شب هست که خانه ما می‌خوابد. مادر به من می‌گفت که به عمو بگویم بابا. اما من که بابا داشتم.  مادربزرگ من را صدا کرد که پیش او بروم، اما مادرم داشت گریه می‌کرد. ایستادم و به دیوار اتاق تکیه دادم. به اشک‌های مادرم نگاه کردم که از گوشه چشمش، به پایین سر می‌خورد و او با پشت دستش آنها را پاک می‌کرد. طوری این کار را می‌کرد که من متوجه اشک‌هایش نشوم. وقتی که با عمو صحبت می‌کرد صدایش با بغض می‌لرزید و از بین صحبت‌هاش می‌شنیدم که می‌گفت: «این بچه‌‌امه». چرا مادرم می‌گفت که من بچه‌اش هستم؟ مگه عمو نمی‌دانست که من بچه مادرم هستم؟ آن شب عمو خانه ما نخوابید. صحبتش که با مادر تمام شد به سمت در رفت. از جلوی من که گذشت، کمی ایستاد. سرم را بالا بردم و با ابروهای بالا داده شده به چشم‌های عمو نگاه کردم. اما عمو به من اخم کرد و رفت. آرام رفتم پیش مادر بزرگ که گوشه اتاق چهار زانو روی زمین نشسته بود. کنارش دراز کشیدم و سرم را روی پایش گذاشتم. مادربزرگ با دست‌های زبرش موهایم را نوازش کرد و من خوابم برد.
روز بعد با صدای مادر و عمو از خواب بیدار شدم. بعد از آنکه صدای در خانه آمد، مادر آمد بالای سرم و گفت که امروز می‌خواهیم با هم به گردش برویم. با خوشحالی از زیر پتو بیرون آمدم. مادرم لباس‌های نوام را تنم کرد و با آب و شانه موهایم را با مهربانی شانه کرد. خیلی خوشحال بودم. خودم را در آینه نگاه کردم. چه لباس‌های قشنگی تنم بود. به کفش‌هایم نگاه کردم. تمیز بودند و سیاهی‌شان برق می‌زد. از خانه که بیرون آمدیم نور خورشید صورتم را با گرمایش نوازش کرد. مثل مادرم که شب‌ها قبل از خواب صورتم را نوازش می‌کرد. آسمان آبی بود و پرنده‌ها در حال پرواز بودند. جوی آب زلالی از جلوی خانه ما می‌گذشت. با خودم فکر کردم که آب جوی چقدر تند حرکت می‌کند. سنگ‌ریزه‌های کف جوی غل می‌خوردند و می‌درخشیدند و جرینگ‌جرینگ صدا می‌دادند. مثل النگوهای مادرم وقتی که من را دنبال خودش می‌کشید. از جوی که پریدم کفشم خاکی شد. می‌خواستم پاکش کنم اما مادرم نایستاد. تند نمی‌رفت، اما نتوانستم خاک کفشم را پاک کنم.
حواسم دوباره به جوی جلب شد. «مادل، چلا آب تند میله؟»، مادر آرام جواب داد. «مادل، چلا ما نمی‌تولیم پلواز کلیم؟» و مادر باز جواب داد. «مادل، قاقا می‌خلی؟ مادل، قاقا می‌خوام». مادرم گفت که «اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می‌خرم». کمی جلوتر آدم‌های زیادی ایستاده بودند، اما من که دستم در دست مادر بود چیزی نمی‌دیدم. «مادل، چی سده؟ مادل، چی سده؟ می‌خوام ببینم». آنقدر گفتم که بالاخره مادرم بغلم کرد که بتوانم ببینم. اسبی پایش در جوی آب رفته بود و خون آمده بود و آب زلال قرمز شده بود. «مادل، دسس اوخ سده بودس». مادرم گفت «آره جونم حرف مادرشو نشنیده، اوخ شده». مادرم من را زمین گذاشت و دوباره من را دنبال خودش کشید.
جایی مادر گفت که بایستیم تا اتوبوس بیاید. روی دو زانو نشستم و با کف دستم کفشم را پاک کردم. مورچه‌ای از جلوی پایم رد شد. چند تا بودند و دنبال هم می‌رفتند. پاشدم. پاهایم خسته شده بودند. به مادرم گفتم: «پس مادل چطول سدس؟ ماشین که نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم». مادر گفت ماشین بیاید بعدش برایم قاقا می‌خرد. ماشین که آمد، مادرم دستم را گرفت و سوار شدیم. روی صندلی پشت سر راننده نشستیم. من کنار پنجره نشستم. صورتم را به پنجره چسبانده بودم و بیرون را نگاه می‌کردم. باد خنکی از لای پنجره به موهایم می‌خورد. رو به مادر کردم و پرسیدم: «مادل، تجا میلیم؟». صورت مادر قرمز شده بود و عرق می‌ریخت. مادر با بی‌حوصلگی گفت: «می‌ریم پیش بابا». تعجب کردم. همینطور به صورت مادرم خیره نگاه کردم. «مادل، تدوم بابا؟». مادر که انگار عصبانی شده بود گفت: «جونم چقدر حرف می‌زنی. اگر حرف بزنی، برات قاقا نمی‌خرم‌ها!». دیگه سوال نپرسیدم. فکر کردم مادرم حتما خیلی خسته است. دوباره چرخیدم به سمت پنجره و به خیابان نگاه کردم. به آدم‌هایی که تند می‌رفتند. باز برگشتم و به مادرم نگاه کردم. چشمان مادر خیس بود. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. شاگرد راننده برگشته بود و به من نگاه می‌کرد. برایم شکلک درآورد و من خندیدم. به مادرم نگاه کردم که شاید او هم بخندد، اما نگاهم نمی‌کرد. به ایستگاهی رسیدیم و پیاده شدیم. شاگرد راننده برایم دست تکان داد. من هم برایش دست تکان دادم.
میدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند. نمی‌دانستم کجا هستیم. تنها پای مردم را می‌دیدم و سرم را که بالا می‌کردم آسمان آبی را می‌دیدم. گنجشکی بال زد و از بالای سر مردم گذشت و روی شاخه‌ای نشست. برگشتم و به گنجشک نگاه کردم. حتما دارد برای جوجه‌هایش غذا می‌برد. حواسم به جلوی پایم نبود. سنگی زیر پایم رفت و نزدیک بود زمین بخورم، اما دستم در دست مادر بود. بعد از مدتی اتوبوس‌ها کمتر شدند. آمدیم به کنار میدان. جوی آبی روبرویمان بود، اما آبش کثیف بود.
مادرم پولی از جیبش در‌آورد و به من داد. من با تعجب به پولی که در دستم بود نگاه کردم و بعد به چشمان مادر نگاه کردم. نمی‌دانستم که با این پول باید چکار کنم. مادر با انگشت به آن سمت میدان اشاره کرد. به  آقایی آن طرف که  روی چرخ، تخمه می‌فروخت. «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری». ترسیده بودم. «مادل تو هم بیا بلیم». مادر گفت: «نه من اینجا وایسادم تو رو می‌پام. برو ببینم خودت بلدی بخری». باز به پول نگاه کردم، بعد به مادرم و دوباره به پول. با خودم فکر کردم کاش قاقا نمی‌خواستم. کاش مادر با من بیاید. دستم در دست مادر بود هنوز. دست مادرم از عرق خیس شده بود و می‌لرزید. با دست دیگرش دوباره چرخ تخمه را نشان داد و گفت: «برو جونم. این پول را بهش بده، بگو تخمه بده، همین. برو باریکلا».
من اصلا تخمه نمی‌خواستم. دلم می‌خواست مادر با من به آن طرف بیاید. دلم می‌خواست دستم در دست مادر باشد. گریه‌ام گرفته بود. گفتم: «مادل، من تخمه نمی‌خام. تیسمیس می‌خوام». مادرم یکدفعه عصبانی شد و دستم را ول کرد و گفت: «کیشمیش هم داره. برو هر چی می‌خواهی بخر. برو دیگه». مادر من را بغل کرد و گذاشت آن طرف جوی، توی خیابان و با دستش پشتم را به جلو هل داد. من که سرم به طرف مادرم بود به جلو رفتم. مادر بلندتر گفت: «ده برو دیگه دیر می‌شه». تمام تنم می‌لرزید. دو سه قدم رفتم. دوباره برگشتم و مادر را نگاه کردم. نمی‌خواستم برم. دنبال بهانه‌ای بودم. دوباره ایستادم و سرم را به سمت مادر برگرداندم و گفتم: «مادل، تیسمیس هم داله؟». مادر این بار آرام‌تر گفت: «آره جونم. بگو ده‌شاهی کیشمیش بده».
 چاره‌ای دیگری نداشتم. آرام آرام راه افتادم. پول را محکم در مشتم گرفته بودم. کاش مادر با من می‌آمد. حواسم به خیابان نبود. با صدای بوق ماشینی از جا پریدم. ناگهان دیدم از زمین بلند شدم. مادرم بود که از پشت من را بغل کرده بود. تمام دلهره‌ام به مرتبه‌ای پاک شد. دلم تند تند می‌زد،‌ اما خوشحال بودم. مادر بغلم کرده بود. مادر دوید توی پیاده‌رو. بوی تند عرق تنش در دماغم پیچیده بود. مادر که من را زمین گذاشت پرسیدم: «مادل، چطول سدس؟» مادر گفت: «هیچی جونم. از وسط خیابون تند رد می‌شن و تو یواش می‌رفتی نزدیک بود بری زیر هوتول». دیدم که مادر می‌خواهد گریه کند. با خودم فکر کردم که باید مادر را خوشحال کنم. باید به او نشان دهم که بلد هستم خودم خرید کنم. برای همین گفتم: «خوب مادل، منو بزال زمین، ایندفه تند میلم». مادرم انگار خوشحال شد. اشک‌هایش را پاک کرد و صورت من را بوسید. چه حس خوبی بود. احساس کردم بزرگ شدم. احساس کردم توانستم مادرم را خوشحال کنم. مادرم گفت: «تند برو جونم، ماشین میادش».
این بار دقت کردم. ماشینی نمی‌آمد. پول را محکم در مشتم گرفتم و از خیابان رد شدم. به آنطرف خیابان که رسیدم، احساس غروی داشتم. برگشتم مادر را نگاه کردم. مادر، من توانستم. رفتم به سمت چرخ تخمه. دوباره برگشتم به سمت مادر. مادر همانجا ایستاده بود و  داشت من را نگاه می‌کرد. دوباره راه افتادم. به چرخ رسیدم. باز برگشتم تا مادر را ببینم. مادر نبود. فکر کردم اشتباه می‌کنم. بیشتر نگاه کردم، اما مادر نبود. خیلی ترسیدم. دویدم به سمت خیابان، شاید مادر پشت درخت باشد. سرم به این طرف و آن طرف کردم. اما مادر را ندیدم. پیاده‌رو شلوغ شده بود و من به سختی اطرافم را می‌دیدم. به سمت آن طرف خیابان دویدم. از وسط خیابان که رد شدم بوق بلند ماشینی آمد. اما من باز دویدم. نفسم بند آمده بود. قلبم تند می‌زد. پول در دستم مچاله و خیس شده بود. کفشم خاکی شده بود. کمی جلوتر خانمی چادری را دیدم که داشت می‌رفت. دویدم و از پشت، چادرش را گرفتم و صدا زدم: «مادل، کجا میلی؟». خانم برگشت و گفت: «چی می‌خواهی بچه جون؟». خیره به چشمان زن نگاه کردم. مادرم نبود. زن چادرش را از دستم کشید و رفت. باز دویدم. تنها پای آدم‌ها را می‌دیدم. اما هیچ کدام پای مادر من نبود. دوباره به جایی که مادر ایستاده بود برگشتم. صورتم از اشک خیس بود. ضربه‌های قلبم در سینه تند بود. با دست به پای مردی که جای مادرم ایستاده بود زدم. مرد پایین را نگاه کرد. گفتم: «آقا مادل منو ندیدی؟» و جواب داد: «نه بچه جون». باز دویدم. میان پاها. دویدم. دیگر هیچ چیز جز سایه پاها نمی‌دیدم. کاش مادرم بود. کاش دستم در دست مادر بود.

چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

امید


نمی‌خواهم از کلیشه‌های پاییز، این فصل دوست‌داشتنیم بنویسم. نمی‌خواهم از صدای خوش خش‌خش برگ‌های زیر پا و خاطرات شیرین دوران کودکی و آجیل و هندونه شب یلدا بنویسم. نمی‌خواهم از بوی خاک باران‌خورده که مست آنم بنویسم. می‌خواهم از دل‌نشین‌ترین پاییز عمرم بنویسم. پاییزی که گذشت. پاییزی که در بین بچه‌های دانشکده کامپیوتر گذشت. بچه‌هایی که هر کدوم منشاء شور و زندگی هستند. بچه‌هایی که دیدن هر کدومشون به من توانی می‌دهد برای کار کردن، برای حرکت کردن، برای زندگی کردن. بچه‌هایی که هر کدوم امید خانواده‌ای هستند. بچه‌هایی که می‌دانم جایی، «قلبی» برای آنها می‌تپد. می‌خواهم از پاییزی بگویم که هر لحظه‌اش ثبت شده است در خاطرم. چه لحظه‌های کلاس سیستم‌عاملش، چه فضای با صفای سایتش، چه دود سیگار دم درش، و چه دکه آقا یعقوبش که همهمه بچه‌هایش شده است نوای خوش‌آهنگ هر روز عصر من. و تمام اینها یعنی زندگی. یعنی امید. امید به آینده‌ای بهتر. امید به تولد خورشید. امید به یلدا.

سه‌شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گزارش یک روز


صبح:
رادیوی تاکسی روشن است و مجری برنامه با انرژی می‌گوید «سلااااااام هموطن، صبح بخیرررررر». ساعت را نگاه می‌کنم، هنوز هفت نشده. از میدان کاج به سمت میدان ونک می‌روم. «خدایا به امید تو، نه خلق روزگار». راننده تاکسی بود که روز کاری‌اش را شروع کرده است و همراه انرژی مجری رادیو برای مسافرانش آرزوی سلامت می‌کرد. میدان ونک پیاده می‌شوم. خیابان برزیل. مرد گل فروشی، سفره گلش را کنار پیاده‌رو پهن کرده است و با وسواس، خار رزهای قرمز رنگی که روبرویش چیده است را می‌چیند و لای زرورق می‌گذارد. چند قدم پایین‌تر، پیرمردی دو تارنوازی نشسته است. دست‌هایی چروکیده دارد، اما با شور می‌نوازد. هر روز همانجا می‌نشیند. سر در گریبان دارد و چهره‌اش را درست نمی‌بینم. به میدان ونک می‌رسم. چراغ عابر قرمز رنگ، سبز می‌شود و جمعیت منتظر، راه می‌افتد. «هی الاغ». صدای داد عابری بلند می‌شود. برمی‌گردم و ماشین بی‌خیالی را می‌بینم که بی‌توجه به جمعیت، به میان عابرین رفته است و راه را بر آنها بسته است. شیشه بالا کشیده‌اش شاید مانع شنیدن ارادت مردم به او شده باشد. ادامه می‌دهم. سر خیابان برزیل، جوراب‌فروشی نابینایی نشسته است. جای هر روزه او هم، همانجاست. «ببخشید این چند تومنیه؟»، صدای آرام جوراب‌فروش بود که از عابرین می‌پرسید. می‌بینم که اتوبوس بی‌ارتی به سمت چهارراه ولی‌عصر وارد ایستگاه می‌شود. می‌دوم تا به اتوبوس برسم. می‌رسم. از روبروی پارک ساعی که عبور می‌کنیم، باد خنکی از لای پنجره به درون می‌آید و هوای داخل اتوبوس را تازه می‌کند. چهارراه طالقانی پیاده می‌شوم. گوشی هدفون را در گوشم می‌گذارم. محسن نامجو می‌خواند. منتظر چراغ راهنما هستم تا اجازه عبور به عابرین دهد. با سبز شدن چراغ راه می‌افتم. ناگهان خودم را با اتوبوسی خارج از انتظار روبرو می‌بینم. کمی عقب می‌کشم تا او بگذرد. سرم را که بالا می‌آورم، تابلوی بزرگی را روبروی خط عابر می‌بینم که با خطی درشت روی آن نوشته «گذرگاه عابر، امنیت خاطر». جمله‌ای که قافیه ساختگی‌اش را راننده اتوبوس هم باور نکرده است. محسن نامجو در گوشم می‌خواند: «آی ملت، مدرنیته رو اخلاق سگ آورد،‌ آی ملت، چارقد و شلیته رو اخلاق سگ آورد». از چهارراه عبور می‌کنم. روزنامه اعتماد می‌خرم و کمی پایین‌تر به دانشگاه می‌رسم. جایی که عشق در آن جاری‌ست.

عصر:
ساعت حدود ۷ عصر هست و دارم به منزل برمی‌گردم. مسیر صبح را خلاف جهت طی می‌کنم. چهارراه طالقانی. اتوبوس بی‌ارتی به سمت ونک. سوار می‌شوم. جای نشستن هست و می‌شینم. گوشی هدفون را باز به گوش می‌گذارم و سر به شیشه تکیه می‌دهم. اتوبوس حرکت می‌کند. زیاد از راه افتادن اتوبوس نگذشته که ترمز سختی می‌کند و با یک پراید مماس می‌کند. صداها بالا می‌رود. گوشی هدفون را از گوشم در می‌آرم. راننده اتوبوس بود که داد زد «برو آشغال». گوشی را دوباره به گوشم می‌گذارم و سر به شیشه می‌گذارم. باز نامجوست که می‌خواند «ای کاش، ای کاش، ای کاش...، داوری، داوری، داوری...، در کار، در کار، در کار...». یک ساعتی از راه افتادن گذشته است که به میدان ونک می‌رسم. پیاده می‌شوم. سر خیابان برزیل، روبروی چرم مشهد، خانم پاک و نظیفی می‌نشیند که سبزی خوردن می‌فروشد. سبزی‌هایی که با سلیقه دسته‌بندی شده‌اند. جای همیشگی او هم همین‌جاست. باز چراغ قرمز است و من پشت چراغ. در تاریکای شب، مرد ژنده‌پوشی را می‌بینم که با کمک سیمی خم شده، سعی در بیرون کشیدن پول از صندوق صدقه دارد. چراغ سبز و قرمز می‌شود، اما او همچنان در حال کلنجار رفتن با صندوق است. از چراغ می‌گذرم. بعد از خط عابر، نوای سنتور فضا را پر کرده است. نوای سنتور جوانی سبزروی با ریشی نه چندان بلند. از کنار او هم می‌گذرم. بعد از صف طولانی ماشین‌های خطی، سوار ماشین سعادت‌آباد می‌شوم و میدان کاج پیاده می‌شوم و منتظر آخرین ماشین به سمت منزل می‌مانم. و پیوسته ماشین‌های شاسی‌بلند هستند که از روبرویم می‌گذرند. همچنان نوای موسیقی در گوشم صدا می‌کند. فرامز اصلانی جوان است که می‌خواند: «دوست می‌دارم تو را هم‌وطن، دوست می‌دارم تو را ای چو من،‌ دست در دستم بنه این زمان، تا روشن‌تر شود روزمان».

سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من را به نامم بخوانید


من را به نامم بخوانید. که «نام» امکانی‌ست برای فراخواندن شخصی، و یا وسیله‌ای‌ست برای تفکیک فردی از فرد دیگر، بدون هیچ ارزش‌گذاری. وقتی که می‌گوییم فاطمه و یا امیرحسین، تنها داریم دو نفر را نام می‌بریم، بدون آنکه هیچ ارزش‌گذاری خاصی بر روی آن افراد انجام دهیم. اما گویی، این «نام» در جامعه فراموش شده است و «لقب» جای آن را گرفته‌ است. لقبی که به غلط، مفهوم ارزشی در خود نهفته است. لقبی که برخواسته از شغل و پیشه افراد است. دکتر، عمله، مهندس و ... که بعضی، بار ارزشی مثبت به خود گرفته‌اند و چه غم‌انگیز هست که بعضی، بار منفی به دوش می‌کشند. برای مثال، وقتی کسی، به طعنه، دیگری را عمله صدا می‌کند، یعنی می‌خواهد به او بگوید که تو چه آدم حقیری هستی. تو که توانت را ارزان می‌فروشی. این عملگی، این شغل شریف. و یا اگر شخصی، فردی را دکتر خطاب کند، خواسته و یاناخواسته بار ارزشی مثبتی به او عطا کرده است. کاش می‌شد که رها از بند این القاب شد. رها به عنوان یک انسان. یک انسان که ارزش او فرای لقب است. انسانی که صرف بودنش ارزشمند است.

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تصمیم


جشن ۲۵ سالگی دانشکده عزیز کامپیوتر، دانشگاه دوست‌داشتنی امیرکبیر است. دانشکده‌ای که در آن درس خواندم، بزرگ شدم و در طبقه دوم ساختمان قدیمی‌اش که الان حوضی جایش نشسته عاشق شدم. سال‌ها گذشته است از آخرین باری که سر کلاس‌های آن دانشکده نشسته‌ بودم. بیش از ۱۰ سال. آن زمان هیچ گاه فکر رفتن از ایران را نمی‌کردم. هیچ‌گاه. و الان که به دایرکتوری عکس‌های سال‌های زندگی در سوئد نگاه می‌کنم، نه دایرکتوری جدا می‌بینم. یک دایرکتوری برای هر سال. ۲۰۰۶، ۲۰۰۷، ...، ۲۰۱۴. قضاوت در مورد این سال‌ها کار راحتی نیست. سال‌هایی که پر بود از روزهای خوب و بد. روزهای خاکستری. 
شاید مهمترین دستاورد این دوران را بتوانم تعامل با دیگرانی بدانم که طور دیگری به دنیا نگاه می‌کردند، می‌اندیشیدند، رفتار می‌کردند، غذا می‌خوردند، تفریح می‌کردند، و عاشق می‌شدند. البته این سال‌ها فرصتی هم فراهم شد تا درسی هم بخوانم. و اکنون چندی‌ست که دوره تحصیلم به پایان رسیده است. و این نقطه زمانی‌ست که با یک پرسش مهم مواجه می‌شوی. پرسشی از طرف خودت، خانواده‌ات، دوستانت و دیگران: آیا می‌مانی و یا برمی‌گردی؟ سوالی که شاید جواب دادن به آن راحت نباشد. سوالی که هر جوابی به آن می‌شود معیار قضاوتی برای سنجشت. 
جواب دادن به این سوال زمانی سخت‌تر می‌شود که امکانات و شرایط کار را مقایسه می‌کنی. شرایط پیشرفت را مقایسه می‌کنی. امکانات «ترقی» را مقایسه می‌کنی. این واژه «کش‌دار ترقی». این واژه که ناخودآگاه من را یاد «محمد بهمن‌بیگی» بنیانگذار تعلیمات عشایری ایران می‌اندازد. او که در شرح خاطرات خود می‌گفت: «به من می‌گفتن بیا برو در اتاق بشین تا ترقی کنی»، و او در جواب می‌گفت: «ترقی؟ من اصلا نمی‌دونم ترقی چی هست. من می‌خوام توی همین چادر بشینم»، و نتیجه پس زدن «ترقی» و تلاش ۳۰ ساله‌اش شد تاسیس چند هزار مدرسه سيار، تربیت حدود ۱۰ هزار معلم عشایری و باسواد کردن۵۰۰ هزار چوپان‌زاده که نسل‌اندرنسل بی‌سواد و خان‌گزیده بودند. حقیقتا یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد.
خیلی‌ها را دیده‌ام که در مقابل این پرسش، ماندن را به برگشتن ترجیح داده‌اند و کمتر عده‌ای را دیده‌ام که راه برگشت به خانه را پیش گرفته‌اند. حتما هر دو گروه دلایل قانع‌کننده‌ای دارند برای تصمیمی که گرفته‌اند. و اما جواب من به این سوال «برگشت» است. برگشت به خانه. به ایران عزیز. و اگر امکانش باشد برگشت مجدد به دانشگاه امیرکبیر. دانشکده دوست‌داشتنی کامپیوتر. همان دانشکده‌ای که در آن درس خواندم، بزرگ شدم و در طبقه دوم ساختمان قدیمی‌اش که الان حوضی جایش نشسته عاشق شدم.

یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پیمان

میز تحریر چوبی سفید رنگ، کنج اتاق بود، کنار پنجره. روی میز را شیشه‌ کرده بود و زیر آن، عکس‌هایی را با وسواس خاصی چیده بود. عکس پدربزرگ، مادربزرگ، مادر، پدر، خواهر، برادر، دخترخاله، پسرخاله، دختر دایی، پسر دایی. عکس همه. نشسته بود پشت میزش و کتاب می‌خواند. رو به دیوار، کنار پنجره. هوا تاریک بود و نور کمرنگ چراغ کوچه از پنجره دیده می‌شد. میانه پنجره باز بود. پرده توری سفید رنگ با نسیمی که به اتاق می‌آمد می‌رقصید و گاه گونه راستش را نوازش می‌کرد. ضبط دوکاست قرمز رنگی روبرویش به دیوار تکیه داده بود و با صدای فرهاد می‌خواند: «تو فکر یک سقفم». تسمه شل شده ضبط، صدای بم فرهاد را بم‌تر می‌کرد. از کنار کتاب چشمش به چشم پدربزرگ افتاد. کتاب را کمی کنار زد و به چشم‌های مادربزرگ نگاه کرد. کتاب را بست و کنار گذاشت و به چشم مادر نگاه کرد. بعد چشم پدر. خواهر. برادر. دخترخاله. پسرخاله. دختردایی. پسردایی. چشم همه. انگار با خودش قرار گذاشته بود که اگر چشمش به چشم هر کدام افتاد،‌ به چشم همه نگاه کند. نکند که در این بین دل کسی برنجد.

شنبه ۹ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سرزمین‌های شمالی

بعضی لحظه‌ها ناب هستند. لحظه‌هایی که دوست داری ثبت‌شون کنی. درست مثل این لحظه من. نوای زخمه‌های مسعود شعاری بر تارهای سه‌تارش در گوشی هدفونم پیچیده است. در سایه باد. پشت میز قهوه‌خانه‌ای نشسته‌ام. کنار پنجره‌ای سمت راستم که به آب‌های باز، باز می‌شود. گل‌های ارکیده ارغوانی رنگ در گلدان سفالی‌شان و کوزه و شمعدانی کنارش لب طاقچه پنجره آرام نشسته‌اند. ابرهای یک‌دست آخرین روز نوامبر، آسمان را تیره کرده‌اند. باد ملایمی که شروع شده بود، کم‌کم تند می‌شود و آب آرام را به شور در می‌آورد. در آنطرف آب، در فاصله‌ای نه چندان دور، تپه‌ای هست با خانه‌های پراکنده در بین درختان بی‌برگ. خانه‌هایی با سقف‌های شیروانی رنگی، نارنجی، صورتی، قهوه‌ای. در گوشه دیگری از آب، جمع خوش مرغابیان سرسبز را می‌بینی که آرام در بین خوشه‌های بلند زرد سربرآورده از آب می‌خرامند. تنها هستم در قهوه‌خانه. میز و صندلی‌های خالی منتظرند تا کسی بیاید و سکوت آنها را بشکند. قهوه‌ای سفارش داده‌ام. بخار آن بالا می‌رود و می‌چرخد و می‌رقصد. مثل موج آب. مثل دل من. مثل نوای سه‌تار که همچنان در گوشم می‌پیچد.

کم‌کم دارم می‌ترسم. می‌ترسم که نکند دارم دل می‌بندم به این سرزمین یخ‌زده. به این سرزمین لعنتی دوست‌داشتنی. به این سرزمین شمالی. نکند دارم دل می‌بندم به اینجا و بی‌خبر از آن هستم. من که لحظه‌شماری می‌کنم برای گذشتن این روزها و برگشتن به خانه. ایران. من که لحظه لحظه ذهنم تجسم زمان بازگشت هست. نکند دارم دل می‌بندم به اینجا و غافلم، حال که زمان بازگشت نزدیک شده است. نکند ...

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سال‌های ابری

مترو پر، اما ساکت بود. مثل معمول هر روز صبح. جای نشستن نبود. سرها یا در روزنامه بود و یا در گوشی‌های «هوشمند». عده‌ای هم هدفون به گوش بودند و چشم بسته. کسی با کسی با صحبت نمی‌کرد. تنها صدا، صدای چرخ‌های مترو بود که در تاریکی تونل می‌پیچید و گوش را پر می‌کرد. ایستگاه «سولنا» عده‌ای پیاده شدند و جای نشستنی باز شد. نشستم. من هم کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم. همچون بقیه. سال‌های ابری، علی‌اشرف درویشیان:

«آهنگ چهار مضراب نوازندگان به اوج رسیده. چهار مضراب برای من یعنی بغض گلوگیر. ضربه‌های تار، پله‌پله بالا می‌رود و از آن بالا یکهو می‌سرد پایین و توی دلم را خالی می‌کند. شعله‌های آتش زیر دیگ‌ها، روی حوض ستاره‌ای، بازی می‌کنند. در چهره‌ها سرخی آتش می‌رقصد. چراغ تریک زوایای حیاط را روشن کرده. صدای تار پرده گوشم را می‌لرزاند. و بی‌بی ناگهان در وسط معرکه است. درست جلو عروس و داماد. دو تار گیسوی بافته شده‌اش از زیر چادر بیرون آمده. دو گوشه دستک‌های چادر را در مشت گرفته. به هوا می‌پرد. با یک پا. و دو پا به زمین می‌آید. برمی‌گردد. به سمت راست خم می‌شود. پشتش را تکان می‌دهد. دستک‌های چادر را ول می‌کند، اما مواظب هست که چادر از سرش نیفتد. دست‌ها را بالای سر می‌برد و بشکن می‌زند. فقط دو سه تا. نه زیاد که از شور به درش کند. دو سه تا بشکن. زیباتر از زخمه‌های تار. قشنگ‌تر از ضربه‌های انگشت بر دایره. یک لحظه تصور می‌کنم که این خود بی‌بی است که دایره می‌زند. می‌چرخد. با یک پا به هوا. دو پا بر زمین. چرخ. تکان دادن دستک‌های چادر نماز. ول‌کن آن را. دست به کمر بردن و چرخیدن. … آه بی‌بی جان برای تو گلویم پر از غصه و بغض است … گره چادر نمازت را باز کن. بال‌های فرشته‌ای‌ات را رها کن. بچه‌هایت را بزرگ کردی. با کیسه‌کشی و رختشویی و خیاطی. به سربازی فرستاده‌ای و کوه به کوه و دره به دره پی‌شان دویده‌ای. شب‌ها چراغ به دست در برف و یخ نشسته‌ای به انتظارشان و پینه‌ها و تاول‌هایشان را قیچی کردی با دلسوزی … تو این همه هنرمند بودی بی‌بی‌جان و هیچ کس خبر نداشت؟»*

مترو از تونل خارج شد و با خروجش آن هجمه صدای چرخ پیچده در دازای تونل،‌ در لحظه‌ای خاموش شد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. ابرهای تیره، هوا را تاریک‌تر از معمول کرده بودند. باران نبود، اما قطره‌هایی را می‌دیدی که بر شیشه می‌نشستند و با حرکت مترو بر صفحه شیشه کشیده می‌شدند. همه در یک جهت. بادی هم می‌وزید. خم شدن سر درختان آن را نشان می‌داد. درختان بلندی که تن  آخرین برگ‌های زرد خود را به دم باد می‌سپردند. برگ‌هایی که سرخوشانه در باد می‌رقصیدند. چرخ می‌زدند. به هوا می‌رفتند و پایین می‌آمدند. مثل بی‌بی. «بی‌بی چقدر قشنگ است. از عروس قشنگ‌تر. دست‌هایش را در دستانم می‌گیرم و می‌بوسم. سرم را روی پایش می‌گذارم»*.

* سال‌های ابری، جلد دوم - علی‌اشرف درویشیان

دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

لامبادا

ظهر تابستان بود. مادر و بقیه در خواب ظهرگاهی بودند. من بودم که با چشمانی گستاخ و هراسان، نوار ویدیوی وی-اچ-اس مخفی شده در پس کشو را جستجو می‌کردم. نوار را در ویدیوی تازه خریده شده گذاشتم و چسبیده به تلویزیون فیلم را نگاه کردم. چیزی از جنس آتش در رگ‌هایم جاری شده بود. آتش حسی ناشناخته و تازه سربرآورده در وجودم. من ۱۲ ساله.  یک چشم خیره به تلویزیون بود و چشمی دیگر نگران، به در اتاق مادر دوخته شده بود. دریای نیلی رنگ. نخل‌های برافراشته. ساحلی زیبا و موسیقی لامبادا. دخترکان زیبارو که با دامن‌های کوتاه مینی‌ژوپ چرخ‌ می‌زدند در آغوش پسرکان. و با هر چرخش خود، شعله‌ور می‌کردند آن آتش خفته وجودم را. نفس‌هایم کوتاه و عرق شرم بر پیشانی‌ام بود. حسی از جنس گناهی آمیخته با لذت درونم را پر کرده بود. و قلب بود که سنگین سنگین ضربه می‌زد در پس سینه‌ام.

تمام اینها تصویری بود که لحظه‌ای در ذهنم گذشت. آن زمان که در تاریک روشنای صبح شتابان به سمت مترو می‌دویدم و نوای لامبادا را می‌شنیدم. اما آن نوا نه از میان ساز پری‌چهرگان خرامان، که از آکاردئون جوانکی بود که در دمای زیر صفر صبح‌گاهی با انگشتانی یخ‌زده مشغول نواختن بود. با کلاهی سیاه کشیده شده تا بر روی ابروهایش و جعبه‌ای کوچک و خالی روبرویش. جعبه‌ای منتظر روزیه آن روزش. و من بی‌توجه و گذرا گذشتم از پیش روی او. پله‌های مترو را دو تا یکی به سمت پایین پیمودم برای رسیدن به مترو. قلبم باز سنگین سنگین در سینه‌ام می‌زد ... و من مترو را از دست دادم.