پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تصمیم


جشن ۲۵ سالگی دانشکده عزیز کامپیوتر، دانشگاه دوست‌داشتنی امیرکبیر است. دانشکده‌ای که در آن درس خواندم، بزرگ شدم و در طبقه دوم ساختمان قدیمی‌اش که الان حوضی جایش نشسته عاشق شدم. سال‌ها گذشته است از آخرین باری که سر کلاس‌های آن دانشکده نشسته‌ بودم. بیش از ۱۰ سال. آن زمان هیچ گاه فکر رفتن از ایران را نمی‌کردم. هیچ‌گاه. و الان که به دایرکتوری عکس‌های سال‌های زندگی در سوئد نگاه می‌کنم، نه دایرکتوری جدا می‌بینم. یک دایرکتوری برای هر سال. ۲۰۰۶، ۲۰۰۷، ...، ۲۰۱۴. قضاوت در مورد این سال‌ها کار راحتی نیست. سال‌هایی که پر بود از روزهای خوب و بد. روزهای خاکستری. 
شاید مهمترین دستاورد این دوران را بتوانم تعامل با دیگرانی بدانم که طور دیگری به دنیا نگاه می‌کردند، می‌اندیشیدند، رفتار می‌کردند، غذا می‌خوردند، تفریح می‌کردند، و عاشق می‌شدند. البته این سال‌ها فرصتی هم فراهم شد تا درسی هم بخوانم. و اکنون چندی‌ست که دوره تحصیلم به پایان رسیده است. و این نقطه زمانی‌ست که با یک پرسش مهم مواجه می‌شوی. پرسشی از طرف خودت، خانواده‌ات، دوستانت و دیگران: آیا می‌مانی و یا برمی‌گردی؟ سوالی که شاید جواب دادن به آن راحت نباشد. سوالی که هر جوابی به آن می‌شود معیار قضاوتی برای سنجشت. 
جواب دادن به این سوال زمانی سخت‌تر می‌شود که امکانات و شرایط کار را مقایسه می‌کنی. شرایط پیشرفت را مقایسه می‌کنی. امکانات «ترقی» را مقایسه می‌کنی. این واژه «کش‌دار ترقی». این واژه که ناخودآگاه من را یاد «محمد بهمن‌بیگی» بنیانگذار تعلیمات عشایری ایران می‌اندازد. او که در شرح خاطرات خود می‌گفت: «به من می‌گفتن بیا برو در اتاق بشین تا ترقی کنی»، و او در جواب می‌گفت: «ترقی؟ من اصلا نمی‌دونم ترقی چی هست. من می‌خوام توی همین چادر بشینم»، و نتیجه پس زدن «ترقی» و تلاش ۳۰ ساله‌اش شد تاسیس چند هزار مدرسه سيار، تربیت حدود ۱۰ هزار معلم عشایری و باسواد کردن۵۰۰ هزار چوپان‌زاده که نسل‌اندرنسل بی‌سواد و خان‌گزیده بودند. حقیقتا یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد.
خیلی‌ها را دیده‌ام که در مقابل این پرسش، ماندن را به برگشتن ترجیح داده‌اند و کمتر عده‌ای را دیده‌ام که راه برگشت به خانه را پیش گرفته‌اند. حتما هر دو گروه دلایل قانع‌کننده‌ای دارند برای تصمیمی که گرفته‌اند. و اما جواب من به این سوال «برگشت» است. برگشت به خانه. به ایران عزیز. و اگر امکانش باشد برگشت مجدد به دانشگاه امیرکبیر. دانشکده دوست‌داشتنی کامپیوتر. همان دانشکده‌ای که در آن درس خواندم، بزرگ شدم و در طبقه دوم ساختمان قدیمی‌اش که الان حوضی جایش نشسته عاشق شدم.

یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پیمان

میز تحریر چوبی سفید رنگ، کنج اتاق بود، کنار پنجره. روی میز را شیشه‌ کرده بود و زیر آن، عکس‌هایی را با وسواس خاصی چیده بود. عکس پدربزرگ، مادربزرگ، مادر، پدر، خواهر، برادر، دخترخاله، پسرخاله، دختر دایی، پسر دایی. عکس همه. نشسته بود پشت میزش و کتاب می‌خواند. رو به دیوار، کنار پنجره. هوا تاریک بود و نور کمرنگ چراغ کوچه از پنجره دیده می‌شد. میانه پنجره باز بود. پرده توری سفید رنگ با نسیمی که به اتاق می‌آمد می‌رقصید و گاه گونه راستش را نوازش می‌کرد. ضبط دوکاست قرمز رنگی روبرویش به دیوار تکیه داده بود و با صدای فرهاد می‌خواند: «تو فکر یک سقفم». تسمه شل شده ضبط، صدای بم فرهاد را بم‌تر می‌کرد. از کنار کتاب چشمش به چشم پدربزرگ افتاد. کتاب را کمی کنار زد و به چشم‌های مادربزرگ نگاه کرد. کتاب را بست و کنار گذاشت و به چشم مادر نگاه کرد. بعد چشم پدر. خواهر. برادر. دخترخاله. پسرخاله. دختردایی. پسردایی. چشم همه. انگار با خودش قرار گذاشته بود که اگر چشمش به چشم هر کدام افتاد،‌ به چشم همه نگاه کند. نکند که در این بین دل کسی برنجد.

شنبه ۹ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سرزمین‌های شمالی

بعضی لحظه‌ها ناب هستند. لحظه‌هایی که دوست داری ثبت‌شون کنی. درست مثل این لحظه من. نوای زخمه‌های مسعود شعاری بر تارهای سه‌تارش در گوشی هدفونم پیچیده است. در سایه باد. پشت میز قهوه‌خانه‌ای نشسته‌ام. کنار پنجره‌ای سمت راستم که به آب‌های باز، باز می‌شود. گل‌های ارکیده ارغوانی رنگ در گلدان سفالی‌شان و کوزه و شمعدانی کنارش لب طاقچه پنجره آرام نشسته‌اند. ابرهای یک‌دست آخرین روز نوامبر، آسمان را تیره کرده‌اند. باد ملایمی که شروع شده بود، کم‌کم تند می‌شود و آب آرام را به شور در می‌آورد. در آنطرف آب، در فاصله‌ای نه چندان دور، تپه‌ای هست با خانه‌های پراکنده در بین درختان بی‌برگ. خانه‌هایی با سقف‌های شیروانی رنگی، نارنجی، صورتی، قهوه‌ای. در گوشه دیگری از آب، جمع خوش مرغابیان سرسبز را می‌بینی که آرام در بین خوشه‌های بلند زرد سربرآورده از آب می‌خرامند. تنها هستم در قهوه‌خانه. میز و صندلی‌های خالی منتظرند تا کسی بیاید و سکوت آنها را بشکند. قهوه‌ای سفارش داده‌ام. بخار آن بالا می‌رود و می‌چرخد و می‌رقصد. مثل موج آب. مثل دل من. مثل نوای سه‌تار که همچنان در گوشم می‌پیچد.

کم‌کم دارم می‌ترسم. می‌ترسم که نکند دارم دل می‌بندم به این سرزمین یخ‌زده. به این سرزمین لعنتی دوست‌داشتنی. به این سرزمین شمالی. نکند دارم دل می‌بندم به اینجا و بی‌خبر از آن هستم. من که لحظه‌شماری می‌کنم برای گذشتن این روزها و برگشتن به خانه. ایران. من که لحظه لحظه ذهنم تجسم زمان بازگشت هست. نکند دارم دل می‌بندم به اینجا و غافلم، حال که زمان بازگشت نزدیک شده است. نکند ...

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سال‌های ابری

مترو پر، اما ساکت بود. مثل معمول هر روز صبح. جای نشستن نبود. سرها یا در روزنامه بود و یا در گوشی‌های «هوشمند». عده‌ای هم هدفون به گوش بودند و چشم بسته. کسی با کسی با صحبت نمی‌کرد. تنها صدا، صدای چرخ‌های مترو بود که در تاریکی تونل می‌پیچید و گوش را پر می‌کرد. ایستگاه «سولنا» عده‌ای پیاده شدند و جای نشستنی باز شد. نشستم. من هم کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم. همچون بقیه. سال‌های ابری، علی‌اشرف درویشیان:

«آهنگ چهار مضراب نوازندگان به اوج رسیده. چهار مضراب برای من یعنی بغض گلوگیر. ضربه‌های تار، پله‌پله بالا می‌رود و از آن بالا یکهو می‌سرد پایین و توی دلم را خالی می‌کند. شعله‌های آتش زیر دیگ‌ها، روی حوض ستاره‌ای، بازی می‌کنند. در چهره‌ها سرخی آتش می‌رقصد. چراغ تریک زوایای حیاط را روشن کرده. صدای تار پرده گوشم را می‌لرزاند. و بی‌بی ناگهان در وسط معرکه است. درست جلو عروس و داماد. دو تار گیسوی بافته شده‌اش از زیر چادر بیرون آمده. دو گوشه دستک‌های چادر را در مشت گرفته. به هوا می‌پرد. با یک پا. و دو پا به زمین می‌آید. برمی‌گردد. به سمت راست خم می‌شود. پشتش را تکان می‌دهد. دستک‌های چادر را ول می‌کند، اما مواظب هست که چادر از سرش نیفتد. دست‌ها را بالای سر می‌برد و بشکن می‌زند. فقط دو سه تا. نه زیاد که از شور به درش کند. دو سه تا بشکن. زیباتر از زخمه‌های تار. قشنگ‌تر از ضربه‌های انگشت بر دایره. یک لحظه تصور می‌کنم که این خود بی‌بی است که دایره می‌زند. می‌چرخد. با یک پا به هوا. دو پا بر زمین. چرخ. تکان دادن دستک‌های چادر نماز. ول‌کن آن را. دست به کمر بردن و چرخیدن. … آه بی‌بی جان برای تو گلویم پر از غصه و بغض است … گره چادر نمازت را باز کن. بال‌های فرشته‌ای‌ات را رها کن. بچه‌هایت را بزرگ کردی. با کیسه‌کشی و رختشویی و خیاطی. به سربازی فرستاده‌ای و کوه به کوه و دره به دره پی‌شان دویده‌ای. شب‌ها چراغ به دست در برف و یخ نشسته‌ای به انتظارشان و پینه‌ها و تاول‌هایشان را قیچی کردی با دلسوزی … تو این همه هنرمند بودی بی‌بی‌جان و هیچ کس خبر نداشت؟»*

مترو از تونل خارج شد و با خروجش آن هجمه صدای چرخ پیچده در دازای تونل،‌ در لحظه‌ای خاموش شد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. ابرهای تیره، هوا را تاریک‌تر از معمول کرده بودند. باران نبود، اما قطره‌هایی را می‌دیدی که بر شیشه می‌نشستند و با حرکت مترو بر صفحه شیشه کشیده می‌شدند. همه در یک جهت. بادی هم می‌وزید. خم شدن سر درختان آن را نشان می‌داد. درختان بلندی که تن  آخرین برگ‌های زرد خود را به دم باد می‌سپردند. برگ‌هایی که سرخوشانه در باد می‌رقصیدند. چرخ می‌زدند. به هوا می‌رفتند و پایین می‌آمدند. مثل بی‌بی. «بی‌بی چقدر قشنگ است. از عروس قشنگ‌تر. دست‌هایش را در دستانم می‌گیرم و می‌بوسم. سرم را روی پایش می‌گذارم»*.

* سال‌های ابری، جلد دوم - علی‌اشرف درویشیان

دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

لامبادا

ظهر تابستان بود. مادر و بقیه در خواب ظهرگاهی بودند. من بودم که با چشمانی گستاخ و هراسان، نوار ویدیوی وی-اچ-اس مخفی شده در پس کشو را جستجو می‌کردم. نوار را در ویدیوی تازه خریده شده گذاشتم و چسبیده به تلویزیون فیلم را نگاه کردم. چیزی از جنس آتش در رگ‌هایم جاری شده بود. آتش حسی ناشناخته و تازه سربرآورده در وجودم. من ۱۲ ساله.  یک چشم خیره به تلویزیون بود و چشمی دیگر نگران، به در اتاق مادر دوخته شده بود. دریای نیلی رنگ. نخل‌های برافراشته. ساحلی زیبا و موسیقی لامبادا. دخترکان زیبارو که با دامن‌های کوتاه مینی‌ژوپ چرخ‌ می‌زدند در آغوش پسرکان. و با هر چرخش خود، شعله‌ور می‌کردند آن آتش خفته وجودم را. نفس‌هایم کوتاه و عرق شرم بر پیشانی‌ام بود. حسی از جنس گناهی آمیخته با لذت درونم را پر کرده بود. و قلب بود که سنگین سنگین ضربه می‌زد در پس سینه‌ام.

تمام اینها تصویری بود که لحظه‌ای در ذهنم گذشت. آن زمان که در تاریک روشنای صبح شتابان به سمت مترو می‌دویدم و نوای لامبادا را می‌شنیدم. اما آن نوا نه از میان ساز پری‌چهرگان خرامان، که از آکاردئون جوانکی بود که در دمای زیر صفر صبح‌گاهی با انگشتانی یخ‌زده مشغول نواختن بود. با کلاهی سیاه کشیده شده تا بر روی ابروهایش و جعبه‌ای کوچک و خالی روبرویش. جعبه‌ای منتظر روزیه آن روزش. و من بی‌توجه و گذرا گذشتم از پیش روی او. پله‌های مترو را دو تا یکی به سمت پایین پیمودم برای رسیدن به مترو. قلبم باز سنگین سنگین در سینه‌ام می‌زد ... و من مترو را از دست دادم.

میان زمین و آسمان

دو موضوع شده تصویر ذهنی این چند روزه‌ام. دو موضوع که دوست داشتم بنویسم در مورد آنها. دو موضوع بی‌ارتباط به هم. یکی سرشار از شور حیات و زندگی‌ست، و دیگری فقط تلاشی‌ست برای زنده بودن. موضوع اول داستان آن چرخ‌ریسک سبک بال است که مغرورانه بال نیمه می‌گشود برای تهدید آن گنجشکک کوچک و موضوع دیگر داستان آن مرد است که بعد از کشیدن طعم اعدام، دوباره در صف اعدامی دیگر است.

داستان اول، داستان آن چرخ‌ریسک و گنجشکک است. آن گنجشککی که از امسال شریک غذای چرخ‌ریسکان شده. شریکی که درشتی جثه‌اش در چشم چرخ‌ریسکان اجازه هم‌غذایی را از آنها گرفته‌ست. آن چرخ‌ریسکی که وقتی طلب غذا می‌کرد، بالی نیمه می‌گشود و لرزه بر تن هم‌نوعان خود می‌انداخت تا صحنه غذا را برای او خالی کنند. و حال آن چرخ‌ریسک بی‌نوا که بال‌نیمه گشوده‌اش خبر از حریف طلبیدن در میان دیگر چرخ‌ریسکان می‌داد، ناتوان از عرض اندام است در مقابل گنجشکک کوچک ما. او بال‌‌بال می‌زند و گنجشکک سرخوش غذا بی‌خیال بی‌خیال آن را پس می‌زند. 

و اما داستان دوم، داستان آن مرد، آن پدر دو دختر است. او که حال باید مرگ را دو بار تجربه کند. خواندم در خبرها از شور و شعف دختران از شنیدن خبر زنده شدن پدر. برق شادی چشمانشان‌ را می‌توانم تصور کنم. برقی که زیاد دیری نپایید با شنیدن درخواست اعدام مجدد. دوباره تصور آن صحنه. چشم‌های بسته. دست‌های از پشت بهم گره شده. طناب دار. رها شدن در میان زمین و آسمان. پاهایی که بال‌بال می‌زنند در طلب زندگی. و دوباره تماشاچیانی که بی‌خیال بی‌خیال آن بال‌بال زدن را پس می‌زنند.

چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

از خاك برآمدیم و بر باد شدیم

این هم شد نتیجه پنج سال کار من. پنج سالی که چونان برق و باد گذشت. پنج سالی که دانشی را آموختم. یعنی سعی کردم بیاموزم. اما سوال اینجاست که آیا به آن میزان که دانشی را آموخته‌ام، آگاهی هم کسب کرده‌‌ام؟ نمی‌دانم! چرا که دانش و آگاهی را مقوله‌هایی جدا از هم می‌دانم. چه انسان‌های آگاهی را دیده‌ام که سر کلاسی نبوده‌اند و چه زیادتر عکس آن را. و شاید یکی از معضلات کسب دانش، همین باشد. اینکه آن ریسمان دانش چنان دور آدمی تنیده شود که مانع کسب آگاهی شود. و هیچ چیز جز آن غرور کذایی دانستن، مانع آگاهی نیست. آن غرور دانستن، آن توهم آگاهی.

و مشکل از آنجا شروع می‌شود که دانش در این دنیای «زیبای زیبای زیبا»، بی‌طرف نیست. از آنجا شروع می‌شود که تولیدکنندگان دانش به طبقه خاصی اختصاص دارند. و از آنجا شروع می‌شود که خروجی دانش برای همگان یکسان توزیع نشده است. و نتیجه طبیعی این توزیع غیر یکنواخت، چیزی جز توهم آگاهی نیست. منظور، تکرار مکررات و پرورش توهم دشمن و دستان پلید در پس داستان نیست. موجی‌ست که جریان دارد و هر آنچه که مقابل آن بایستد با خود می‌برد. برای مثال، برای منی که دانش‌آموخته کامپیوتر هستم، گوگل و فیسبوک و مایکروسافت ریسرچ می‌شوند پیشروان دانش و تو برای آنکه از داستان عقب نیفتی چاره‌ای جز رقابت در مسیری که آنها گشوده‌اند نداری. باید وارد تجارت دانش شوی وگرنه در آن موج غرق می‌شوی. و حال سوال این است که آیا دانش تولیدی آنها ذره‌ای از درد گرسنگان سومالیایی کاسته است؟ آیا دانش تولیدی آنها جلوی خون‌های ریخته شده کودکان فلسطینی را گرفته است؟ شاید با کمک دانش آنها بدانیم «که در لیفه شلوار فلان صوفی عهد بوق چند تا شپش وجود داشته»، اما مطمئنا نمی‌توانیم بدانیم که «در دل یاره چه ‌گذشته است»*.

بهتر است در همین لحظه خودم، خودم را محاکمه کنم قبل از آنکه دیگری لب به شکایت گشاید که حال که خرت از پل گذشته، به فکر سوال افتاده‌ای. یاد آن نوشته فریدون تنکابنی افتادم که می‌گفت: «ما آدم‌های خیلی زرنگی هستیم. زرنگ و حسابگر. پر می‌خوریم، اما به گرسنه‌ها که می‌رسیم، صمیمانه می‌خواهیم ثابت کنیم که امتلای معده از گرسنگی بدتره. اتومبیل به جونمون بسته‌ست، اما به پیاده‌ها که می‌رسیم، صادقانه می‌گیم که پیاده‌ها از سواره‌ها آسوده‌ترند. ... بله، ما آدم‌های زرنگی هستیم، خیلی زرنگ. بهترین راه اینه که نگذاری دیگران سرزنشت کنند، اینه که خودت، خودت رو سرزنش کنی. این حرفا هم که گه‌گاه به زبونمون می‌آد، برای تسکین وجدانه. برای اینکه به خودمون ثابت کنیم هنوز هم آدمای خوبی هستیم. ضمنا تا حالا حرف، هیج کس رو نکشته»**. من هم می‌خواهم خودم را قبل از دیگران سرزنش کنم و رشوه‌ای دهم به وجدان زخم خورده‌ام. برای همین هم هست که خود را مقابل این پرسش قرار می‌دهم که چرا؟ چرا این مسیر را طی کردم.

اعتراف می‌کنم که آن زمان که راه را آغاز کردم نمی‌دانستم چرا این مسیر را انتخاب کردم. چرا کامپیوتر؟ چرا علوم فنی؟ چرا جامعه‌شناسی نه؟ و یا کشاورزی؟ اعتراف می‌کنم که من با موج رفتم و یا موج من را با خود برد. من ناآگاه را. اما حال که به پایان این دوران رسیده‌ام، خرسندم از گذراندن آن. نه از دانشی که سعی کردم بیاموزم، چرا که به باور من آن دانشی را که آموخته‌ام و مکتوبی را که نوشته‌ام بعد از چند سالی از گردونه خارج می‌شود و اگر بخواهم با ژست‌ آبکی روشن‌فکری آن را توصیف کنم، بعد از دورانی ارزشی برابر با کاغذ توالت بیشتر ندارد. اما خرسندم از گذران آن دوران و اگر در زمان به عقب بازگردم، باز همان مسیر را انتخاب می‌کنم، و این البته نه به خاطر دانشی‌ست که سعی کردم بیاموزم، که به خاطر خود فرایند آموختن است که به من آموخت چگونه فکر کنم.

 * یاره - علی‌اشرف درویشیان

** ملاحت‌های پنهان و آشکار خرده‌برژواها - فریدون تنکابنی

پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عادت

جدیدا درسی در دانشگاه استکهلم گرفته‌ام به نام جامعه‌شناسی شهری، که در این درس به تحلیل جامعه‌شناختی تعدادی از شهرهای خاورمیانه پرداخته می‌شود. جلسه گذشته، شهر مورد بررسی «تهران» بود. در بخشی از کلاس، تصاویری از شهر تهران پخش می‌شد. بر روی یکی از تصاویر، که تصویر شهید حسین فهمیده بر روی دیواری بود، استاد درس شروع به توضیحاتی در مورد او و داستان در پس سرش کرد. در آن لحظه نگاهی به دانشجویان کلاس انداختم. تعدادی مشغول خوردن ساندویچ بودند و بعضی مشغول نوشیدن قهوه. البته همه ظاهرا به صحبت‌های استاد گوش می‌کردند. حس شکاف عجیبی کردم. یک جور حس فاصله. عدم درک مشترک. و یا شاید هم از دست دادن حساسیت به مسائل. از همون حس‌ها که خودم هر روزه موقع نوشیدن چای و خواندن خبر کشته‌شدن آدم‌ها در گوشه و کنار دنیا بهم دست می‌دهد.

پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دنیای استاندارد

زیبایی استاندارد. موفقیت استاندارد. دانش استاندارد. هنر استاندارد. معنویت استاندارد. حرف‌های استاندارد. نوع‌دوستی استاندارد. سیاست استاندارد. زندگی استاندارد. دنیای استاندارد. 

 استانداردی که سایه انداخته‌ست بر ذهن و زندگی آدمی. آدم معاصر. آدمی که هر حسی داشته باشد، هر حرکتی بخواهد بکند، هر تصمیمی بخواهد بگیرد، الگویی از پیش تعریف شده روبرویش قرار داده شده است و تعریف می‌کند برایش راهی را که باید پیش بگیرد. آن راه استاندارد را. راهی که اگر نتوان گفت حرکت خلاف آن ممکن نیست، اما بس دشوار است. راه استانداردی که گاه آدمی آگاه از دنبال کردن آن نیست. الگویی که شاید بی‌آنکه آدم بداند برایش ترسیم شده است. به او تحمیل شده است. الگویی که از همان آغاز زندگی به اشکال مختلف برایش ساخته شده است. از آن زمان که کودکی بود خردسال.

 آن زیبایی فشن‌گونه. آن موفقیت مدرک‌گونه. آن دانش مقاله‌گونه. آن هنر فرش‌قرمزگونه. آن معنویت مذهب‌گونه. آن حرف‌های بالاترین‌گونه. آن نوع‌دوستی صدقه‌گونه. آن سیاست اپوزیسیون‌گونه. آن زندگی کسالت‌بار. آن دنیای استاندارد.

پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تفکرات تنهایی

ایران را دوست دارم، اما به ایرانی بودنم افتخار نمی‌کنم. اصلا چه جای افتخار دارد چیزی که نقشی در آن نداشته‌ام. شاید من آن دانه گندمی بوده باشم که دیر زمانی پدرم آن را خورد و از دل آن، من نطفه‌ای شدم در رحم مادرم. چه بسا که می‌توانستم پیش از پدرم، با بادی سحرگاهی به فرسنگ‌ها آنطرف‌تر پرتاب شده باشم و شده باشم غذای چهارپایی و یا شاید هم آذوقه زمستانی لشکری مورچه. که شاید در آن حال الان درازگوشی سرخوش و چموش بودم مشغول دویدن در چمن‌زاری و یا شاید شده بودم عضوی از آن لشکر بی‌پایان مورچه و پیشتر از این، زیر پای رهگذری له شده بودم. چه افتخاری، که اصلا افتخار چیست؟ جز خودبرتربینی که ریشه هر نفاق است. 

اما ایران را دوست دارم. نه دوست داشتنی از جنس نوستالژی و یادش بخیر. نه از جنس نون سنگک و دیزی و دربند. نه آن دوست‌داشتنی که بعد از برآورده شدنش دل را می‌زند. و یا با گیر کردن در ترافیکی و اداره‌ای عطایش را به لقایش می‌بخشند. دوستش دارم، و نه حتی دوست‌داشتنی از جنس نیاز. همچون هوا برای تن برگ، و یا آب برای تشنه لب، که فراتر از آن. دوستش دارم، همچون که خود را، چرا که من ایرانم و ایران من. من که تمام ماهیت و وجود و اندیشه‌ام ایران است. اگر ایران نبود من نبودم و اگر من، به عنوان یکی از ما، ایران نبود. دوستش دارم، اما نه دوست‌داشتنی از جنس ملی‌گرایی و ناسیونالیستی، که گریزانم از این مفاهیم. دوستش دارم، نه برای خلیج‌فارسش، که چه فرق می‌کند برای من که چه بنامی‌اش. شما بخوانش خلیج بادمجان. و نه برای کوروش کبیرش، که خون‌ها ریخت برای کشور گشایی‌اش، حال به نسبت کمتر ریخت، اما ریخت. 

و اکنون چند سالی‌ست که دور از ایرانم. چند سالی که فرصتی‌ بود برای دیدن خود از بیرون. دیدن ضعف‌ها و قوت‌هایم. فرصتی‌ بود برای آنکه بتوانم ایرانم را نقد کنم، همانطور که خود را. برای بهتر شدن. و این چند سال امکانی بود برای سفر و آشنا شدن با دیگر آدم‌ها. فرهنگ‌ها. تا که بهتر ببینم که در کجای این جهان ایستاده‌ام. و یاد گرفتم. سال‌های زیادی را در سوئد بودم. سرزمینی که به پاس ارزشی که برای اقشار ضعیف جامعه می‌دهد، باید برایش تمام قد ایستاد. کودکان، سالخوردگان، معلولان. سوئدی که پناهنگاه مهاجران سومالی شده است. هممم … و آن سوئد انسان‌دوستی که جزو ۱۰ کشور برتر تولید کننده تسلیحات جنگی در دنیاست. تسلیحاتی که با آن گل نمی‌کارند، آدم می‌کشند. و معلوم نیست از پس آن تسلیحات چند انسان بی‌گناه جان باخته‌اند. عجب دنیای دوگانه‌ای‌ست. 

و در این سال‌ها فرصتی نیز دست داد تا کوتاه زمانی در آمریکا زندگی کنم. کشوری که مهد آزادی‌های شخصی می‌خوانندش. و البته این‌طور هم هست. در آن سرا انسان آزادست به مصرف. مصرف تا به بی‌نهایت. که اصلا بقای آن سرا در مصرف‌ست. انسان در آن سرا آزاد است. یعنی فکر می‌کند که آزاد است. اما کافی‌ست که خلاف جهت مصرف قدمی بردارد. اصلا اگر بتواند خلاف آن قدمی بردارد. و آن زمان محکوم به نابودی‌ست. و دلم می‌گیرد وقتی تشابه عجیبی در الگوی رفتاری فرهنگی ایران و آمریکا می‌بینم. خنده‌دار نیست؟ در بین کشورهای زیادی که دیده‌ام هیچ کجا شبیه‌تر به ایران نبود جز آمریکا. این دشمن سی و چند ساله‌اش. 

و اما بزرگترین مشکل ایرانم را در بسته بودنش می‌بینم. بسته بودن ارتباط مردمش با مردم دیگر کشورها. محدود بودن تبادلات فرهنگی‌اش. تبادلاتی که تنها مجرای ورودی آن کانال‌های ماهواره‌ست و سایت‌های اینترنتی و دیدن فضایی که فاصله دارد با واقعیت حاضر جوامع امروز. نتیجه این بسته بودن‌ست که ایران من، این پاره تن، شده‌ست یک کشور چهل‌تکه. یک چهل‌تکه ناموزون. کشوری که مدت‌هاست چراغ قرمز فرهنگی‌اش به علامت هشدار روشن شده‌ست و معلوم نیست که اگر برای آن کاری نکنیم سرانجامش چه خواهد شد.